انسان در بین فلسفه و عرفان

Home » تنوع عرفانی » انسان در بین فلسفه و عرفان

برای ما دشوار است که مرز مشخصی بین صوفی که بر نشانه‌ها تکیه می‌کند، و منطقی که عقل آن را وضع می‌کند، یعنی فلسفه که به واسطه برهان‌ها و ادله عقلی به اثبات مسائل می‌پردازد، قائل شویم. اولی بر عواطف متکی است و دومی بر عقل. هر دوی اینها از زندگی انسان جدا نیستند. همه تحقیقات و مطالعاتی که در این زمینه انجام شده‌اند، نشان می‌دهند که فلسفه با تکیه بر روش‌های عقل و معیارهای آن، به پایان راه در علوم می‌رسد، اما نمی‌تواند پاسخگوی علوم و زمینه‌های دیگر در حوزه تصوف و حالات اشراقی باشد که جز با مجاهدت نمی‌توان از آنها پرده برداشت. این حالات تابع معیارها و روش‌های مشخصی نیستند، بلکه در راستای جستجوی حقیقت و زندگی در آن بدون درد، به جای زندگی با این جوارح قرار می‌گیرند. این امر است که صوفیان، زهاد و عابدان را به دوری از گناهان و خطاها سوق می‌دهد. این حالت جز با مجاهدت و ذوق قابل دستیابی نیست و برای پژوهشگر دشوار است که به این جنبه بپردازد، زمانی که می‌خواهد با تکیه بر استدلالات عقلی به تحقیق در آن بپردازد. تصوف تجربه‌ای روحی است و این حالات صوفیانه در تمام ادیان وجود دارند. صوفیان به دنبال حالات عقل آگاه و ماهیت وجود و فلسفه آن هستند که محور آن اراده است، نه عقل. تحقیقات زیادی در مورد این مفهوم و اصطلاح انجام شده است و برخی از پژوهشگران در ایجاد دیدگاهی جامع برای این تصوف کوشیده‌اند، اما اکثر این مطالعات به مطالعه‌ای جدی نرسیده‌اند که نقاط را بر حروف بگذارد تا آنها را تفسیر کرده و اجزای آن را بیان کند. در حالی که دلیل این امر به این بازمی‌گردد که هر صوفی طریقه خود را دارد.

بعضی از آنها مثال می زنند: انسان قادر نیست تصویری ذهنی از سر خود که موهایی در آن وجود داشته باشد و بدون موها در عین حال تصور کند و به این معنی است که قوانین منطق روی دنیای تخیل اعمال می ‌شوند.

مواردی هستند که ذهن انسان آن‌ها را نمی ‌پذیرد و با منطق و دلالت ‌های آن هماهنگ نیستند اما باز هم در محدوده قابل قبول ذهنی باقی می ‌مانند، وقتی که فرد صوفی این تجربه را در زندگی و رفتار خود می‌ بیند، آیا قاعده منطق را باور می ‌کند که بر روی همه تجربه ها اعمال می ‌شود و این به خودی خود یک تناقض است.

و مشکل دیگری که فرد صوفی با آن مواجه می‌ شود این است، که آشکار ساختن آنچه احساسات و کسب بینش در تجربیاتی است که زبان قادر به بیان آنها نیست. زبان او را به واژگان و معیارهای خود ملزم می‌ کند و قادر نیست آن‌ را تغییر یا شرح دهد. و وقتی فرد صوفی صحبت می کند، او بر طبق قواعد و دلالت ‌های زبان عمل می ‌کند که واقعیت را به درستی بازنمی‌سازد، زبان با تمام توان لفظی ومعیاری او را اجبار می کند، و او نمی تواند زبان را مجبور کند یا از موقعیت های احساسی که در آن زمان تجربه کرده به دیگران منتقل کند و اگر با این شیوه منتقل کند، تطابق آنها با منطق و معقول به چشم نمی ‌رسد.

معضله دیگری که صوفی با آن مواجه است، این است که نمی‌تواند آنچه را احساس می‌کند و از تجربیات خود درک می‌کند، با زبان بیان کند. زبان از بیان تصویر واقعی این تجربیات عاجز است. زمانی که صوفی سخن می‌گوید، تحت قواعد و معانی زبان قرار می‌گیرد که بیانگر تصویر واقعی نیستند. زبان با الفاظ و معیارهای خود او را مجبور می‌کند و او نمی‌تواند زبان را مجبور کند یا به حالات وجدانی که تجربه کرده، دست یابد. در نتیجه، نمی‌تواند آنها را به دیگران منتقل کند. حتی اگر آنها را به این صورت منتقل کند، دیگران آنها را درک نمی‌کنند، زیرا خارج از منطق و عقل هستند.

آگاهی از نشانه‌ های تصوف در واقع یک مسئله فلسفی است، که نمی ‌توان آن را از هم دور کرد، چرا که این دو مفهوم در رابطه نزدیکی به یکدیگر هستند. اگرچه این تعاریف در واقعیت به‌ خاطر ارتباط‌ های قابل توجهی که به یک اصل از اصول یا یک دین از ادیان مرتبط می‌ شوند. ما در برابر یک دین یکسان نیستیم، و این ادیان همگی از منابع یکسان نشأت نمی‌ گیرند. برخی از آن ‌ها آسمانی و بعضی دیگر وضعی هستند. ادیان آسمانی که در دوره‌ های زمانی گوناگون ظاهر شدند، انسان را در زندگی، عبادت و برخورد با دیگران به مسیرهای محدودی هدایت کردند و به جزا و عقاب اشاره داشتند. در بعضی از این ادیان، نوعی از تحریف و نظر پردازی از اراده و خواسته ‌ها و میل ‌ها وارد شده است، و طبع و رغبت‌ ها با قدرت دنیوی ترکیب شده‌ اند و با ایده‌ های ذاتی که بر اساس تمایلات و انگیزه‌ ها می‌ شوند، ولی هنوز هم بخشی از آن‌ ها نشان ‌دهنده عظمت این ادیان  و عظمت خالق که در موجودات خود تجسم شده است. این عظمت همان چیزی است که انسان را به تفکر درباره پدیده‌ های جهان قبل از ظهور ادیان آسمانی ترغیب می‌ کرد.

ادیانی به نام ادیان وضعی در تمدن‌ های قدیم ظهور کردند،  امروزه تعداد آن‌ ها کاهش یافته است، به جز برخی از ادیان قدیمی بزرگ که چند قرن قبل از میلاد اقامت داشتند. ادیان آسمانی تأثیر زیادی بر این ادیان داشتند، همچنین این ادیان با یکدیگر مرتبط بودند. این ادیان وضعی تحقیقاتی را درباره روح، بدن، اخلاق، رسم و رسوم‌، خدایان  انجام دادند، اما به حقایق ثابت و متناسب  با پدیده‌ های جهان  نرسیدند. و این باعث متعدد بودن خدایان شد، و آنچه که از طریق مجسمه ها، بناهای‌ تاریخی و معابد نمادین می شد و عبادت از دینی به دین دیگر و از دوره ای به دوره دیگر متفاوت بود، به عنوان مثال، پرستش خورشید را در یک دین و پرستش پدیده های طبیعی را در دینی دیگر می یابیم. ادیان وضعی مانند هندوئیسم، بوداییسم، کنفوسیوسیسم، زرتشتی و غیره هستند.

ترکیب انسان از جسم و روح تشکیل شده است. فلسفه به این اجزا به دو دیدگاه؛ یکی به جنبه جسمی و دیگری به جنبه روحی توجه داشته است. فلاسفه ‌ای که به مادی گرایی گرایش پیدا کردند، به وجود گرایی نزدیک تر هستند. هر چند تناسب ببشتری در مورد مسائل روحانیت نیز در فلسفه صوفی نمود ظاهر می‌ شود. اگرچه فلسفه قوانین خود را در حدود عقل دارد، اما تصوف خارج از آن حدود در خصوص ذات ‌پنداری است و علی ‌رغم اینکه فلسفه هرگز به حقیقت روح نرسیده است و نمی ‌رسد، قوانین منطق قوانین آگاهی و تجربیات روزانه ماست، پس نباید آنها را در تجربه صوفیانه به کار برد. و خیلی آسان است که ببینیم چرا منطق بر اساس قواعد منطق رایج بر آن صدق نمی کند، زیرا آنها چیزی جز قواعد زبانی و دلالت های لفظی نیستند، همه فلسفه ها و ادیان به مسئله ماده و روح پرداخته اند و نظرات در مورد آن زیاد شده است، و نجاست از ماده و ثروت سرچشمه می گیرد. این موضوع را نزد یهودیان می‌بینیم، زمانی که آنها به ماده تمایل داشتند و روحانیت را در همین راه ‌بندی قرار دادند، و در مسیحیت رهبانیت به تجلی در آمد، و مبارزه با نفس خود، و پس از ظهور اسلام تصوف نیز ظهور کرد. گسترش و افراط در عبادت، ترک لذت‌ ها، و تمرکز بر روح به حساب ماده آشکار شد.

تعالیم قرآنی بر پایان‌ دادن به این نظم تاکید دارد و همینطور ابراهیمیت اعتقاد دارد که گناهان تنها از ماده نیستند زیرا ماده و روح در جسم انسان تجسم یافته است و دو متضاد (خیر و شر) را در کنار هم قرار می ‌دهند. و اولین گناهکار در همه ادیان آدم است.

یهودیان گناه را در جنس انسان می‌بیند. مسیحیان معتقد هستند که انسان جدید خطاهای خویش را کفاره داده و مسیح برای آمرزش بشریت آمده است. مسئله جنگ خیر و شر توسط همه‌ ی ادیان تصویرسازی شده است. چینی ‌ها در دریچه‌ های خانه‌ های خود مرغ چوبی می ‌گذاشتند تا ارواح شیطانی و جن ها را دور کنند زیرا چون تاریکی مکان این ارواح است. بنابراین مسئله جنگ نور و تاریکی را مشاهده می ‌کنیم. همانطور که زرتشتی‌ ها می ‌گویند: شر از کار شیطان است و اهورا مزدا در پایان دنیا بر شر پیروز می‌ شود که این مسئله توسط بیشتر ادیان بیان شده و پیروزی خیر را به نمایش می گذارند. اما هندوسیت آن را به این صورت می‌ بیند که خدای ویشنو نُه بار از آسمان به زمین با پرنده‌ی گارودا نازل می ‌شود و در بار دهم بر فراز اسب سفید سوار شده است و شمشیری شعله ‌ور در دست حمل می‌ کند تا اشرار را از بین ببرد. همچنین بودایی ‌ها نیز اعتقاد دارند که اوج صوفیت آنها نجات بزرگی است که رهایی از مادیت  و باز نگشتن به آن می‌ آید، را اعلام می‌کند. همه ادیان بر ادامه وجود روح پس از مرگ تأکید دارند که این امر توسط ادیان آسمانی تأکید شده است و قبل از آن توسط زرتشتی ‌ها با مقداری از رازمندی و حتی در ادیان وثنی نیز متوجه می‌ شویم که یک دنیای دیگر وجود دارد که قابل فهم نیست. همانطور که در دفن مردگان نیز می ‌بینیم، کالاها، وسایل مورد نیاز و غذاها و لباس هایی که در مناطقی که به وثنیت پرستش می‌ کردند و حتی در زمان های تاریک بر پایه جاهلیت در کشورهای عربی متداول بود، با آنها در دفن گذاشته می‌ شود.

ادیان وضعی و آسمانی با همه فرمول ‌ها و مفاهیم مختلف در بسیاری از مسائل توافق نظر دارند، از جمله اینکه برای این جهان خالقی وجود دارد و زندگی دومی پس از مرگ وجود دارد که در آن حساب و پاداش است. وکارهایی که انسان در زندگی اول خود مرتکب شده است را در بر می‌ گیرد. این معارف و عبادات متفاوت بوده و فرقه های این عبادات چند برابر شده است. وانواع مختلفی از ادیان را با عددی مختلف از تعداد پیروان هر یک از آن‌ها پدید آورده‌ است، و تأثیرات محیط و فرهنگ بر آن، این موضوع باعث تولید تصوراتی در میان برخی افراد شده است که اعتقادات تجسمی و تجدد زندگی را در بر می ‌گیرد، اعتقاداتی که توسط ادیان آسمانی تکذیب می ‌شوند. هر طرف پیروان و شاگردان خود را دارد و آنچه که در این مبحث برای ما مهم است، شناخت گستره ‌ای است که به ارتباط با بُعد معنوی متمایز ایجاد می ‌کند، از جمله اهل تصوف و زهد، و افرادی که از هر عمل ناپسند  و زشتی پرهیز می ‌کنند و عبادات و فرائض خود را به خوبی انجام می‌ دهند. و از اینجا به تفاوت بین دینداری و تصوف می ‌پردازیم، زیرا دینداری انجام عبادت و آیین ومناسک را فرا می ‌گیرد، در حالی که تصوف  درخششی در قلب است و در عبادت به درجه بالایی می ‌رسد، بدون آنکه از آن جدا شود.

انسان هنگامی که زندگی مادی گرایانه بیش از حد و وضعیت‌ های هرج ومرج را در تضاد با ارزش ‌ها و معیارهای اجتماعی نیکو و مجموعه آداب و رسوم و پیوند ‌های بین فرد و جامعه که در آن تعالیت از آن می گذشت را احساس کرد، و این که زندگی مدرن مادی او را به یک نقطه‌ ای رسانده است که از آن اطلاعی ندارد و نیازمند تحقق روحانیت خود و چیزی است که عقل خود را راضی کند، روحش را شاد کند و اعتماد به نفس و آرامش  را در میان زحمت زندگی مادی از دست می‌ دهد، به خودش باز گرداند. در مشغله زندگی مادی و اشکال تعارض فکری و عقیدتی آن و از این طریق تصوف به انسانیت خود می ‌رسد، هر انسانی که در زندگی مادی به طور کامل فرو رفت و از جانب معنوی دوری کرد، همه انسانیت خود را از دست خواهد داد و این انسان را وارد لایه ‌های متفاوتی از موجودات دیگر می‌ کند، و این نیز می ‌تواند با نام افراط گرایی شناخته شود، که اساس تمام مشکلات انسانی در سراسر جهان است. در عوض، در مواردی از زهد و تصوف، افراط زیادی وجود دارد که ممکن است وقتی زهد و تصوف به کاهش فعالیت و وارد شدن به جهان روحانی تبدیل شود، فرار از واقعیت، تنهایی یا عزلت نیست، بلکه تلاشی است که انسان با ارزش‌ های روحانی جدید مجهز شود که به او کمک کند تا با زندگی مادی مقابله کند و تعادل روحی را تجربه کند، تا بتواند با مشکلات و مسائل روبرو شود، با این تفسیر، تصوف به عنوان یک چیز مثبت می ‌تواند به شمار آید تا این که بین زندگی انسان و جامعه ‌اش وابستگی برقرار کند و بین خواسته‌ های روحانی و مادی او تعادل ایجاد کند.

کسى که دائماً خود را براى اصلاح اعمالش مسئول بداند و روحش را با فضائل تغذیه کند، زندگیش را معتدل مى‏ سازد، به طوری که به هوس ‌های خود وابسته نمی ‌شود و به اندازه‌ای در دلیل‌های آن فرو می ‌رود که خود و پروردگار خود را فراموش می ‌کند و درنهایت به طرزی بی‌ حد و مرز از نیازهایش رنج می ‌برد. تصوف واقعی به زندگی به عنوان یک وسیله و نه یک هدف نگاه می‌ کند و به اندازه‌ای از آن بهره مند می‌ شود که برای خود کفایت داشته باشد. همچنین، او برای برتری بر دیگران به عشق و ثروت و قدرت اعتبار نمی ‌دهد. بدین سان او کاملاً از هوس‌هایش آزاد می ‌شود. اگرچه کلمه “تصوف” از کلماتی است که اخیراً شیوع یافته است، اما دارای مضمونی قدیمی است و در عین حال از کلمات مبهمی است که مفاهیم آن متعدد و گاهی متفاوت است.

این عبارت اغلب اوقات به عنوان یک عامل مشترک بین ادیان، فلسفه‌ها و تمدن ‌های مختلف و در دوره ‌های زمانی متفاوت در نظر گرفته می ‌شد. به عنوان مثال، می‌ گوییم  رهبانیت، غنوصیه، کاهنان و قدیسان در فلسفه‌ های بودایی، هندوسیت و زردشتی اشاره می‌ کنیم، این عناوین نشان ‌دهنده بزرگنمایی در اجرای اصول وضعی و آسمانی هستند که در هر یک از آن‌ ها موجود است. ما نمی ‌توانیم تجربهٔ یک دیگر را به طور کامل  در زمینهٔ تصوف تکرار کنیم، و ما می‌ بینیم که اختلافات در رویکردهای تصوف عجیب نیست، زیرا طبیعی است که هر صوفی تجربهٔ خود را در چارچوب باورها، افکار و رویدادهای معاصر خود بیان کند، تا با محیط و دوران خود، با رونق یا رکودی که در محیط و دوران او حاکم است، تعامل داشته باشد و در نتیجه، رفتار صوفی او نتیجهٔ واکنشی به واقعیتی است که در آن زندگی می ‌کند.

همچنین، شایان ذکر است که تجربهٔ صوفیانه در ذات خود یکی است، اما تفاوت بین یک صوفی و دیگری عمدتاً ناشی از تفسیر همان تجربه‌ ای که صوفی در آن قرار می ‌گیرد وابسته است تا با پیروی از حقیقت و کمال معنوی به شرایط و وضعیتی که در آن قرار دارد، برسد.

تصوف ابتدا و قبل از هر چیزی، تجربه‌ای خاص را نمایان می‌ سازد که چیزی مشترک بین همه افراد نیست. هر صوفی راه و روش خاصی برای بیان وضعیت‌ های خود دارد. به عبارت دیگر، این یک تجربهٔ ذاتی است و این باعث می ‌شود تصوف چیزی نزدیک به هنر باشد، به ویژه به این دلیل که هواداران آن از روش نمادین در توصیف وضعیت‌ های خود استفاده می ‌کنند.

تصوف حقیقی به معنای ترک دارایی ‌ها و فرزندان، و شکنجه نفس و بدن با بیداری طولانی و گرسنگی شدید و انزوا در خانه‌ های تاریک و سکوت طولانی، و عدم ازدواج نیست. زیرا اتخاذ چنین سبکی برای زندگی یک رفتار منفی تلقی می شود که منجر به فساد ادراک و اختلال در تفکر، که منجر به انزوا و دوری از هر فعالیتی که هیچ عضو فعالی در جامعه نمی‌ تواند بدون آن زندگی کند می شود. همچنین  باعث ضعف و ترک کردن نقش تمدنی که از امت انتظار می ‌رود، می ‌شود.

صوفی از طریق تعامل با واقعیت خود به زمان و دوران خود می‌ پردازد، بنابراین ما تفاوت واضحی بین تصوف و دیگران می ‌بینیم و برعکس، کسی که به عمق تاریخ تصوف دقت کند،  میزان مثبتی را که  تجربه‌ های صوفیان در رابطه با محیط صوفی و واقعیت معاصر به ارمغان آورده است، به وضوح می‌ بیند. و سید شیخ عبدالقادر گیلانی به دنبال تحصیل و  علم و دانش بود و بر عدم دوری از مردم و گوشه‌ گیری تاکید داشت.

شیخ حارث ابن اسد محاسبی می گوید: بهترین مردم این امت کسانی هستند که آخرتشان دنیایشان را از آنها غافل نمی‌کند و دنیایشان نیز آخرتشان را از آنها غافل نمی‌کند. آنها مردان دنیا و آخرت هستند.».

بطوری که تصوف توازنی میان نیازها و آرزوهای مشروع آنها را در چارچوب توافق بین دنیا و آخرت تعادل داده است. توافقی که امکان افراط در زهد را بدون حساب‌ کردن سهم انسان از زندگی دنیا نمی ‌دهد، همچنین برای فرو رفتن در شهوت‌ های دنیوی بدون آگاهی از نعمت زندگی آخرتی که قرآن از آن به ‌طرز زیبایی یاد می‌کند، اجازه نمی ‌دهد. در واقع، زیباترین چیز در اسلام این است که حق زندگی آخرتی ، حق زندگی دنیوی را نقض نمی کند و مسلمان موظف به تلاش، کار و لذت بردن از کوشش و کار است که از آن نعمت و زینت می یابد.

اما ویژگی خاص تصوف مربوط به انسان با خالق است که منجی و محرک همه چیز را در او پیدا می‌ کند و کنجکاوی آن انسان و انگیزه هایی که او را وادار می کند، تا بداند حواسش با چه چیزی مواجه شده یا نشده است.  زیرا همه این اذهان و هر چه تولید می کنند به دانش حقیقت نرسیده اند و هر چه انسان با ذهن، روح و قلب خود پیش می رود، مراحل بزرگ و بسیاری از اسرار را در زندگی خود در بیداری و خواب مشاهده می کند.  و در خودش تناقضاتی که او را بین زمان‌ ها به کشف سوق می کشاند، اگر چه این اتفاق نیفتد، خود را با نادانی یا ناتوانی در شناخت آن توجیه می کند. در زمین،  خود، آسمان  و در ذهن و روح و جسمش جستجو می کند، پس اشتیاق  و علاقه بیشتر می شود. و این روزها و ساله ها گذشته و روح از بدن نا پدید شده است و به این فکر می کند که چگونه آفریده شد و چگونه از دنیا رفت، و در آنجا معیار‌ هایی  وجود دارد برای کسانی که به آن دست یافته اند و به جوهر عشق الهی می رسند.  مذاهب و دیدگاه‌ ها درباره نامگذاری و میزان اعتبار آن‌ها متفاوت است، زیرا بر اساس معیارهایی که از یک معیار دیگر  متفاوت است، اما در یک فرمول متحد می شوند و آن سعادت ابدی است که انسان در زندگی خود به دنبال آن است. و باید همچنان در این زمینه نگرانی بی کران داشته باشد، و وسواس همیشگی او در این زمینه و دانش جاودانگی باقی می ماند، آیا کسی که در عالم معقول و کسی که در عالم غیب جستجو و تحقیق می کند برابر است؟، شاید در نامگذاری و دنیای تحلیل های ریاضی و فیزیکی با هم تفاوت داشته باشند و شاید این ساختار به این نتیجه برسد که هر آنچه در این جهان می گذرد  نشانگر وجود یک محرک و جوهر هستی برای این جهان است، و این روندی است که انسان از قدیم از طریق تمام فلسفه ها، دیدگاه‌ ها و افکار به سمت آنچه که ما در آن هستیم، حرکت کرده است، اما تفاوت بین آنها این است که هر دوره پیشرفت تر از دوره قبلی است زیرا این دیدگاه‌ ها و افکار بر عقل انسان تاثیر بیشتری داشته است، به هر حال برخی از آنان هر کدام در رشته خود عالمند و فیلسوف نیز هستند زیرا مطالبی را ارائه کرده اند که بر جریان آگاهی انسانی اضافه کرده اند و در جستجوی حقیقت و دوری از لذت ها، اما به درجات مختلف صوفی هستند، و کسانی که به هر نحوی دین را پذیرفته اند صوفی هستند و ورود به دنیای صوفیان باعث می شود با علومی که در آن زندگی می کنند یا دنیای معنوی آنها بیشتر آشنا شویم، اما برای شناخت این جنبه باید نسبت به اخلاق و مبانی این گروه شناخت قبلی داشت، که در مذاهب بر حسب مدل ها و شکل ها و طیف ها می توان آنها را صوفی نامید.

 

به قلم: عید درویش

 

منبع : سایت حورمتمدن

http://www.rezgar.com/debat/show.art.asp?aid=69161

 

 

 

آخرین مطالب

تلگرام
WhatsApp
چاپ

الَّلهُمَّ صَلِّ على سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ ٱلوَصــفِ وَٱلوَحْيِ وَٱلرِّسَالَةِ وَٱلحِكْمَةِ وَعَلى آلِهِ وَصَحـبِهِ وَسَلِّمْ تَسليماً