چگونگی شکست انتخاب طبیعی در طرح

آلپ ارسلان دوغان نویسنده و پژوهشگر ترکی می‌گوید: هر روستایی باید رئیسی و هر سوزنی باید سازنده ای و همچنین هرحرفی باید نویسنده‌ای داشته باشد، پس چگونه می‌شود مملکتی که در نظام محکم، هدف و غایت است بدون حاکم باشد؟( بدیع الزمان سعید نورسی)

نظریه پیدایش و تکامل که در اصل بر پایه‌ی افکار داروین بود درمورد زندگی روی زمین، توضیحی را می‌دهد، در این نظریه جایی برای خالقی توانا وجود ندارد به گونه ای که مکانیزم تحول و تکامل از یک ماده معدنیِ سازمان نیافته به نخستین شکل حیات رسیده سپس به انواع مختلفی از حیات که بر روی زمین انتشار یافته، رسیده و کاملا تصادفی و انتخاب طبیعت است(حذف ذرات نامناسب) داروین در کتاب خود به آساگرای دانشمند مذهبی آمریکا می‍‌گوید: وی به اینکه این هستی و این زندگی به دست توانمندی مهربان خلق شده است اعتقادی ندارد و دلایلش صرفا اعتقادی است و از روی دلایل علمی نمی باشد و بر اوست که به گفته‌ی«مبدا حیات، نتیجه ای است که ما آن را شانس محض می‌نامیم» اعتماد کند. و همچنین نسخه های مدرن نظریه تکامل که طبق افکار اصلی داروین تدوین گشته است هنوز هم تمام نسخه هایش در یک جنبه ی واحد یکسان هستند و آن هم «عدم مطلق هر گونه اشاره به یک خالق مبدع است که این خلقت را بوجود آورده است و واقعیت این است که هر پدیده‌ای می‌تواند تفاسیر متعددی داشته باشد و این مکانیزیم مبتنی بر شانس و تصادف، فقط یک تفسیر از همه‌ی تفسیرهاست.»

معمولا ما تمایل داریم که میان شانس و فقدان هدف یا غایت واضح، ارتباط برقرارکنیم در حالیکه این نشانه به خالقی مبدع ارتباط دارد که از خلقت، هدفی داشته است بنابراین هرگاه به نظر ما برسد که مکانیزمی نسبت به چیستی نتیجه‌ی احتمالی عمل بی اهمیت یا بی اطلاع است آن را این طور اطلاق می کنیم که آن مکانیزم، بر اساس تصادف ایجاد شده یا مکانیزمِ بی برنامه ای است به عبارتی دیگر چون برای ما برتری هیچ نتیجه ی مشخصی بر نتایج دیگر آشکار نشده ما واژه‌ی تصادف را وام می‌گیریم و در همین حال مکانیزم مبتنی بر تصادف، تفسیر واحدی برای هر پدیده به شمار می‌رود پس ما این مکانیزم را تنها زمانی در نظرمی گیریم که فرضیه آن دارای ارزش باشد اما هرگاه فرضیه ی ارائه شده به وسیله ی آن مکانیزم بی معنا باشد ما باید آن را پاک کنیم و متغیرهای دیگری را در نظربگیریم وگرنه قربانی آنچه ریاضی دان دمبسکی «تصادف شکافها» می نامد، خواهیم شد. بی شک تفکر آماری باید بتواند هنگامیکه به نظر می رسد احتمال وقوع حادثه ای بسیار ناچیز است تصادف و شانس را ازبین ببرد در غیر این صورت تصادف و شاس توجیه و توضیحی است که برای تفسیر همه چیز به آن پناه جسته می‌شود. دانشمندان به خاطر ترس از ارتکاب چیزی به نام خدای شکافها «نظریه باطلی که از خدا برای پوشاندن جهل نسبت به چیزی استفاده می شود» به شدت در برابر استناد به ماورای طبیعت در تفسیرات علمی مقاومت می کنند و با این وجود اگر محدودیتی در استفاده از شانس وجود نداشت دانشمندان با خطر ارتکاب به کاری مواجه می شدند که از نظر منطقی، از مورد قبلی خود که همان تصادف شکافها نامیده می شود نادرستر بود.(دمبسکی:۹۸)

برای روشن تر شدن این اصل بیایید سه مثال را مطالعه کنیم:

۱- برگرفته از فیلمی که سازنده ا برای ما روایت می کند: حادثه اینجا مربوط به خفگی احتمالی یک فرد است بنابراین در فیلم «النقر الحلزونی: کلیک حلزونی» موزیسین اصلی توجه را به این واقعیت جلب می کند که نوازنده‌ی سابق طبل در گروه موسیقی، بر اثر خفگی درگذشته و هر یک از ما اگر بر بیشتر هوای درون سینه‌های خود که به سرعت در حال حرکت است غلبه کنیم، ممکن است به نفس نفس زدن و سرفه بیفتیم؛ با این وجود چنین حادثه ای آنقدر مهم نیست و ما اصلا به آن فکر نمی‌کنیم.

۲- ردپاها در صحرا: هنگامیکه یک بادیه نشین رد پای شتر را در بیایان مشاهده می کند نه آن را به تصادف نسبت می‌دهد و نه فکر میکند که باد آن را به طور تصادف تشکیل داده است؛ بلکه برعکس او آن ردپاها را ردپای شتری می پندارد که تازه از آن راه عبور کرده است و اینجا احتمال هرگونه تفسیر مبتنی بر تصادف و شانس بسیار ناچیز است، زیرا بادیه نشین با اثرات ناشی از باد آشنایی دارد. بنابراین بادیه نشین تقریبا مطمئن است که تعبیر پاهای شتر درست‌تر است حتی اگر خودش آن را ندیده باشد.

۳- رمانی در کنار یک دستگاه تایپ: تصور کن رمانی را می یابی که در کنار دستگاه تایپ قرار دارد و میمونی در کنار آن نشسته است. یکی از تعابیری که اینجا می توان گفت این است که میمون همان کسی است که این قصه را نوشته یا اینکه این کلمات و جملاتِ دارای معنی، نتیجه‌ی تصادف محض است. ما میتوانیم از خلال این فکر که تاکنون میمونی را ندیده ایم که به ادبیات انسانها تواتمند باشد به این تفسیر، با دیدگاه تصادف نگاه کنیم؛ بگذارید توضیحی دهیم تا احتمال این تعبییر را بیشتر کند پس باید تصور کنیم که هرگاه میمون صفحه ای را کامل می کند شخصی به آن نگاه می اندازد و اگر هیچ معنایی نداشته باشد آن را دور می افکند اگر فرض کنیم مقدار بی نهایت جوهر و کاغذ وجود دارد و فرض کنیم میمون هنگامی که می میرد میمون دیگری جایگزین آن می شود باز انتظار می رود کو‌ه هایی از کاغذ ببینیم که حاوی حروف و کلمات متوالی و بی معنی هستند اما اگر برای شما روشن شود که میمون تا زمانی که رمانی  ننویسد نمی تواند زندگی کند و میمون هیچ راهی ندارد تا به برگه کافی دست یابد یا اگر هیچ کاغذ دور ریخته نشده ای نیافته باشید این فرضیه را بلافاصله حذف خواهید کرد و آزمایش فرضیه های دیگر را آغاز خواهید کرد مثل اینکه شخصی وجود داشته که می توانسته یک اثر ادبی بنویسید که این شخص این واژگان را نوشته و آن را کنار دستگاه کپی جا گذاشته است بنابراین این فکر که میمون می تواند با کلیک تصادفی و بدون توجه به محتوا، یک داستان بنویسد احتمالی است که امکان وقوع آن نادر است و ارزش توجه به آن را ندارد.

این مثال ها یک اصل کلی را نشان می‌دهد و آن این است که احتمال وقوع این مثال ها محال است و نمی توان افراد انتخاب شده را با مکانیزم مبتنی بر تصادف وشانس تولید کرد. در مثال دوم ردپاها وقایع بسیار نامحتمل را نشان می دهد و می گوید که انسان چگونه از طریق ترجیح یا قصد به نتیجه می رسد(یعنی ترجیح یکی از اهداف یا قصد آن از اول بدون توجه به دیگری) و تا زمانیکه پیدایش و تکامل طبق اعتقاد داروین بر پایه‌ی شانس و تصادف باشد تنها یک راه می ماند که از طریق آن، می توان فرایند تنوع حیات در زندگی را ممکن ساخت؛ و آن با به ته رساندن نسبت کافی از امکانات و تولید موجودات بیهوده و رهاکردن بقایای موجودات ناموفق و بیهوده و درنهایت تولید موجودات مفید، آن هم بعد ازمصرف کسری از زمان و ماده و مکان،ممکن است انجام شود.

نابینا یا بینا؟

برخی از صاحب نظران نظریه تکامل استدلال می‌کنند که لگاریتم پیدایش از بحث نابینا مجزا است زیرا آنها عملکرد نسبی برتری برخی از نتایج را بر برخی دیگر ضمیمه آن می کنند از طرف دیگر این عملکرد تناسبی خیالی ارزیابی می‌کند که کدام یک از موجودات مناسبترین و امیدوارترین موجود درهر نسل می باشد و برای درک بهتر این عملکرد تناسبی لازم است به فرایند تولید حیواناتی که بر اساس انتخاب نژادی انجام می‌شود توجه کنیم طوریکه افراد، آن دسته از نسلهایی را برمی گزینند که دارای ژن خوب تری هستند و پرورش آنها را ادامه می دهند بنابراین شاید آنها فقط بارورترین مرغ ها یا پشمی ترین گوسفندان را پرورش بدهند و در تغییر صفات این حیوانان موفق عمل کنند بنابراین شاید معیار انتخاب در نزد این افراد، عملکرد تناسبی باشد و علاوه براین در مسئله ی تولید گزینشی حیوانات، عنصر بشری این عملکرد را تعیین و اعمال میکند اما در حالت فرایند تکامل داروینی جایی برای موحود باهوش وجود ندارد زیرا این عملکرد تناسبی تخیلی باید در نتیجه قوانین فیزیکی جهان باشد و باید نتیجه‌ی شرایط زمینی باشد و آنچه این لگاریتمهای پیدایش و تکامل انجام میدهند عبارت است از بهره برداری از اطلاعات رمز گذاری شده در یک عملکرد تناسبی. بنابراین لگاریتم پیدایش مشکل یا مسئله را به سادگی به حوزه های مختلفی تبدیل میکند ، اگر فرض بگیریم که این عملکرد نسبی نتیجه ی شرایط زمین است پس باید متذکر شویم که این شرایط زمینی غیر ممکن و تاحد زیادی نامشخص است بنابراین اگر فرض بگیریم که عملکرد تناسبی قادر به شکل دادن است پس باید عامل اولی را که بدان تکیه کرده را مشخص کنیم ثانیا به هیچ وجه نمیتوان برای این عملکرد، تعریفی ارائه داد و حتی کسانی که خود درباره‌ی پیدایش صاحب نظرهستند در تعریف این عملکرد و توصیف راهکار آن با سختی مواجه می شوند وتلاشهای زیاد صاحب نظران نظریه پیدایش در راستای توجیه آن تکراری شده است آنان می گویند: از این راه این نظریه پیش بینی می‌کند که مناسبترین موجودات تولید مثل بیشتری خواهند داشت و مناسبترین و بهترین موجودات، به عنوان موجودات مولدتر تعریف می شوند.(جونسون:۹۱)

کارل پوپر دانشمند و فیلسوف مشهور در توضیح این توجیه میگوید: «برخی از بزرگان نظریه پیدایش (داروینیها) این نظریه را در قالبی شکل می دهند که در نهایت به این سخن منتهی میگردد؛ موجوداتی که فرزندان بیشتری از خود برجای میگذارند برای ما تعداد بیشتری را برجای میگذارند». و از آنجا که تعریف عملکرد تناسبی نامشخص است پس با روش علمی یا روش ریاضی نمیتوان نشان داد که این عملکرد برای تولید حیوانات با آن رقم زیاد چگونه عمل میکند و با اینکه آزمایش کنندگان در آزمایش های مکانیزم پیداش و تکامل، سادگی را ترجیح می دهند اما ما شاهد پیچیدگی زیادی در زندگی هستیم.

حدود هستی

کارل ساگان فیزیکدان مشهور با اشاره به فرایند پیدایش و تکامل می گوید: «اگر فرصت کفی داده شود شانس و تصادف معجزه خلق می‌کند.» اگرچه این سخن در سطح نظری صحیح است اما باید در نظر داشت اگ به ما به اندازه ی کافی فرصت داده شود تا اقدامی را انجام دهیم قبل از اینه معجزه‌ای برای ما رخ دهد میزان بسیار بالایی ازنتایج بی نظم بی فایده تولید خواهد شد، علاوه براین جهانی که ما شناسیم زندگی محدودی دارد و حاوی مقدار محدودی ماده است، این ما را واردار میکند تا یک سوال مطرح کنیم و آن این است: اگر عمر محدود جهان، مقدار محدود ماده و تمام عواقب احتمالی و تغییرات آنها را در نظر بگیریم چگونه می توان یک سلول انسانی واحد را با تصادف و شانس تولید کرد؟ پاسخ به این سوال از اهمیت بالایی برخوردار است زیرا مشخص خواهد کرد اصلا فرضیه تصادف شایسته‌ی توجه ما هست یا خیر. دمبسکی توضیح میدهد که هر احتمالی در جهان شناخته شده، که ازمحدوده ی احتمالات هستی سقوط کند غیر ممکن میشود حتی اگر تصور کنیم که از همه‌ی منابع موجود برای آزماش احتمالات استفاده کرده ایم و جزئیات این مسئله به شرح زیر است: موارد احتمالی موجود درجهان شناخته شده، جهیزات محدودی را دراختیار ما قرار می دهد و دراین جهان شناخه شده حدود۸۰۱۰ماده وجود دارد وعلاوه بر این، خصوصیات ماده، مثل انتقال از یک حالت مادی به حالت مادی دیگر، نمی تواند بیش از ۴۰۱۰بار در ثانیه رخ دهد، این سرعت مربوط به زمان پلانک است که کمترین واحد مادی زمان به شمار می رود و در نهایت کل جهان کلا۲۵۱۰ ثانیه است(به فرض اینکه عمر جهان چیزی بین ۱۰تا ۲۰ میلیارد سال است) اگر اکنون تصور کنیم هر گونه حادثه ای که در این جهان مادی شناخته شده اتفاق می افتد حداقل به یک ماده برای اختصاص دادن به آن نیاز دارد و نمیتواند در زمانی سریعتراز زمان پلانک به اتمام برسد بنابراین این محدودیتهای کیهانی برای ما به این معناست که مجموعه رویدادهای اختصاص داده شده در طول تاریخ به هیچ وجه نمیتواند از ۱۵۰۱۰=۴۵۱۰×۴۵۱۰بیشتر شود و نتیجه چنین می شود که اگر تمام منابع شناخته شده ی جهان را به آن بیفزاییم هر پتانسیل اختصاص داده شده کمتر از یک در ۱۵۰۱۰همچنان غیر ممکن خواهد بود بنابراین پتانسیل یک در۱۵۰۱۰ همان محدودیت پتانسیل احتمال کیهانی است و یکی از موارد ضمنی این محدودیت ۱۵۰۱۰ این است که هستی مکان بسیار کوچکی برای تولید پیچیدگی های خاص با مصرف همه ی امور ممکن می باشد. استوارت کافمن این مقهوم را درکتاب خود «تحقیق» شرح میدهد به طوریکه او تعداد پروتئینهای ممکن با طول۲۰۰ را به طور تقریبی (۲۰۰۲۰یا ۲۶۰۸۰) در نظر می گیرد و حداکثر تعداد برخوردهای زوجها را در طول تاریخ جهان با در نظر گرفتن اندازه‌گیری فمتو در ثانیه به طور تخمینی ۱۹۳۱۰ تخمین می‌زند و کافمن د رپایان می‌گوید: جهان شناخته شده ی ما، از زمان انفجار بزرگ، زمان و وقت کافی برای تولید حتی یک بار پروتئین به طول ۲۰۰ را نیافته است و برای تایید این نظریه می گوید: جهان به ۶۷۱۰ برابر طول فعلی خود نیاز دارد تا حداقل یکبار تمام پروتئین‌های با طول ۲۰۰ را تولید کند.(دمبسکی:۹۸) با این حال مهم است که روشن شود تعیین میزان دقیق پتانسیل جهانی، امکان پذیر نیست اما برا داوری درباره‌ی روشنتر شدن پدیده‌ی ملموسی که بر پایه‌ی شانس و تصادف استوار است میزان تخریبی و تقریبی نیز کفایت می کند. خود کارل ساگان نیز احتمال ظهور هستی انسان از یک سلول واحد زنده را یک تصادف از میان ۱۰۲۰۰۰۰۰۰۰۰۰تصادف تخمین می‌زند، با قرار دادن این تخمین در کنار محدودیت و احتمالات کیهانی که قبلا با استفاده از حس عام مورد بحث قرار گرفت می‌توانیم فرضیه تصادفب و شاتسی بودن را به عنوان اصل حیات یا تنوع حیات بر روی زمین رد کنیم.

فسیلی: مشکل پرونده‌های فسیلی ـ که ما در این مقاله هنوز به طور مفصل درباره‌ی آن بحث نکرده ایم ـ در ارتباط با فرضیه شانس و تصادف مطرح می‌شود؛ اگر فرضیه شانس و تصادف درست بود تعداد تلاشهای عملی کورکورانه و شکست خورده، بسیار بیشتر از تعداد تلاشهای موفقیت آمیز می‌شد و این بدان معناست که باید تعداد بسیارزیادی فسیلهای موجودات و گونه‌های موجود باشد که در مقایسه با تعداد کمی از گونه‌های موفق،عملکرد ناموفق و ناکافی داشته باشند همانطور که آزمایشهای ناموفق باید بیشتر از آزمایشهای موفق باشد، پس فسیلها هم باید این نسبت را منعکس کنند. با اینکه نشانه‌هایی از گونه‌های منقرض شده در فسیلها یافت می‌شود اما تعداد زیادی فسیل وجود ندارد تا تنوع زیادی را که انتظار می رود جز جهش های کور و ناموفق باشد، اثبات کند اگر چه دلایل انقراض گونه‌های جانوری مثل دایناسورها هنوز مورد بحث است اما اتفاق نظر براین است که دایناسورها موجودات زنده ی موفق در زمان خود بودند.(پایان)

در کل وقتی یک ریاضیدان به بررسی احتمال این فرضیه که زندگی بر اساس تصادف یا شانس روی زمین پیدا شده است، می پردازد خیلی زود درمی یابد که رد این فرضیه به خاطر اشکالات و ایرادات مطرح شده، خیلی آسان است؛ بنابراین زندگی خیلی عمیقتر و پیچیده تر ا زآن است که به این سادگی انجام شود زیرا عمرهستی و مقدار مواد موجود درآن به هیچ وجه برای مصرف تمام توانایی ها و پتانسیل ها و رسیدن به اَشکال مختلف زندگی مانند چیزی که روی زمین در برابر چشمانمان می بینیم، کافی نیست همانطور که انتظار داشتیم که در حالتدرست بودن فرضیه‌ی تصادف، فسیلها نیز می توانستند نسبت تجربه‌های ناموفق را در مقایسه با تجربه‌های موفق اثبات و منعکس کنند. بنابراین اگر ما نظریه پیدایش و تکامل را به یک یاز ریاضیدانان واقع گرا ارائه می دادیم در صورت ما فریاد می زد: و می گفت: یا میخواهید عقلم را ببندم یا کاملا این فرضیه را رد می کنم.

حیات باید سازنده ای بدیع، حکیم، علیم و توانا داشته باشد که نسبت به آنچه انجام می دهد آگاه باشد و اینجاست که ریاضی دانان به نتیجه ای میرسند که آن زن بادیه نشین بی سواد با وجود نداشتن سواد، به آن رسیده بود و باعث بهبودبینایی و اندیشه می شود آن هنگام که گفت: شتر نشانه‌ی شتر است و ردپای او نشانگر مسیر اوست بنابراین آسمان با برجها و زمین با دره‌ها و و دریا با موجها نشان دهنده‌ی خالقی لطیف و حکیم و علیم و قادر وخبیر نیست؟

(منبع: سایت مجله حراء)

آخرین مطالب

تلگرام
WhatsApp
چاپ

الَّلهُمَّ صَلِّ على سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ ٱلوَصــفِ وَٱلوَحْيِ وَٱلرِّسَالَةِ وَٱلحِكْمَةِ وَعَلى آلِهِ وَصَحـبِهِ وَسَلِّمْ تَسليماً