جستجو
این کادر جستجو را ببندید.

بخش‌هایی از سیره (زندگی‌نامه) محمدی- قسمت دوم

نمونههایی از هجرت صحابه

از ابو عثمان النهدی روایت شده که گفت: با خبر شدم که هنگامی‌که صُهیب(یکی از یاران پیامبر) قصد داشت هجرت کند کافران قریش به او گفتند: تو یک فقیر بیارزش بودی که به نزد ما آمدی، داراییات در نزد ما زیاد شد، و به(جایگاهی) که(الان) رسیدهای،رسیدی، بعد میخواهی به همراه داراییات(از این‌جا) خارج شوی، به خدا قسم که انجام این کار برای تو امکانپذیر نیست، صهیب به آن‌ها گفت: فکر می‌کنید اگر داراییام را به شما بدهم مرا رها می‌کنید؟ گفتند: آری، گفت: پس من داراییام را به شما دادم، (راوی) می‌گوید: این خبر به پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم رسید، ایشان فرمودند: (صهیب سود و منفعت برد، صهیب سود و منفعت برد)

هنگامی‌که یاران پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم از هجرت نخست به مکه آمدند، قومشان بر آن‌ها سخت گرفتند و قبیلههایشان به آن‌ها حملهور شدند، و از جانب آن‌ها اذیت و آزار زیادی متحمل شدند، پس پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم برای دومین بار اجازهی رفتن به سوی سرزمین حبشه را به آن‌ها داد، و هجرت دوم آن‌ها با سختی و دشواریِ بیشتری همراه بود و از جانب قریش نکوهش و سرزنش بسیاری دیدند و به آنها آزار و اذیت میرساندند و آن تعریفهایی که در مورد حُسن حمایت و مهربانیِ نجاشی به آن‌ها رسیده بود برای آن‌ها به رنج و سختی بدل شد

عثمان بن عفان رضی الله عنه گفت: ای پیامبر خدا(چرا) شما در هجرت نخست و این هجرت دیگری همراه ما نیستید؟ پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم فرمودند: شما هجرت کنندگان به سوی خداوند متعال و به سوی من هستید، این دو هجرت متعلق به همهی شما میباشد، عثمان گفت: ای پیامبر خدا(همین) برای ما کافی است و افراد زیاد دیگری نیز با آنها مهاجرت کردند و اگر عمار بن یاسر در میان آن‌ها بود تعدادشان 83 نفر بود و اگر او در میان آن‌ها نبود 82 نفر بودند

و به همین صورت دیده می‌شود که بیشتر بزرگان و مشایخ خصوصاً مشایخ طریقت کسنزانی ما قدس الله اسرارهم مهاجرت کردهاند و سرزمین و زادگاه خود را در راه دین بزرگ رها کردهاند و معاذالله در برابر ستمگر سر تسلیم و تعظیم فرود نیاوردهاند، و زاهدان و پیروان نیز به همراه آن‌ها مهاجرت کردهاند، و ما از میان آن‌ها به ذکر نام حضرت غوث سید عبدالقادر کسنزان و غوث سید عبدالکریم کسنزان و غوث فعلیِ ما شیخ سید محمد کسنزان قدست اسرارهم اجمعین بسنده می‌کنیم

 

ساخت مسجد شریف نبوی

تأسیس و ساخت آن‌را پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم آغاز کرد و نخستین اقدامی بود که در ابتدای آمدنش به محلِ استقرار و منزلگاهِ هجرتش شروع به انجام آن کرد، برای اینکه نمونهای در سادگی ظاهر، و عمق و جامع بودنِ خبر رسانی و آگاهی(به دیگران) باشد که به آن اقتدا کند، و به وسیلهی آن با کمترین هزینه و کمترین سختی و زحمت به بزرگ‌ترین و عمومیترین هدفها دست یابد، پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم در کار کردن و ساخت(مسجد) با یاران خود همکاری و مشارکت می‌کرد، ایشان سنگ‌ها را حمل می‌کرد و آجرهای گِلی را با سینه و دوش خود جابجا می‌کرد، و زمین را همانند یارانش با دستان خود حفر می‌کرد، و ایشان مانند فرمانروایی بود که میان رئیس(سرور) و زیر دست(کارمند)، یا بین رهبر و رهبری شده، یا بین آقا و بنده، یا بین توانگر و محتاج تفاوتی نمی‌گذاشت، و همه در مقابل خداوند برابر و یکسان هستند، و تنها تفاوت بین انسان مسلمان و دیگری(وجود) تقوا می‌باشد، این همان اسلام عدالت و برابری در همه چیز است، و برتری در آن مخصوصِ صاحبِ بخشش در کار گروهی برای منفعتِ عمومی می‌باشد، و این برتری، پاداشی از جانب خداوند است، و پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم هم مانند دیگر مسلمانان چیزی جز پاداش از جانب خداوند نمی‌خواهد، و همکاری و مشارکت پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم در جریان ساخت(مسجد) مانند همهی کارگرانی بوده است که در آن مشارکت داشتند، مسلمانان از(این کار) پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم متحیر و شگفتزده شده بودند، گرد و خاک ایشان(پیامبر) را آزار می‌داد، أسید بن حضیر رضی الله عنه جلو رفت تا بار را از پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم بگیرد و گفت: ای پیامبر خدا بار را به من بدهید؟ پیامبر فرمود: <<برو و باری دیگر را بردار زیرا که تو به درگاه خداوند محتاجتر از من نیستی>>، مسلمانان این سخن پیامبر با او را شنیدند، و کوشش و سرعت و اشتیاق در کار را زیاد کردند، کارِ متقابل صحابهی گرامی فعل و انفعال و کاری بزرگ در ساخت(مسجد) بود و این بیت را سرودند: اگر در حالی‌که پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم مشغولِ کار است ما بنشینیم، با(انجام) این کار ما بسیار گمراه خواهیم بود

این تربیت کاربردی از طریق پند و نصیحت و سخنان پر زرق و برق انجام نشد بلکه از طریق کار پویا و مستمر(پی در پی) و از طریق پیشوای برگزیده از طرف پروردگار جهانیان انجام پذیرفت، چرا که نمی‌توانست در حال و هوای مکه و با وجود تعقیب و اذیت و آزار و حملههایی که در آن‌جا وجود داشت صورت پذیرد و در این جامعهی جدید و دولتی که ساخته شد صورت گرفت و روزِ بعد گویی که همه‌ی صحابهی گرامی یک صدا و یک قلب هستند، پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم بانگ بر آورد و فرمود: پروردگارا زندگی(حقیقی) زندگی اخروی می‌باشد، انصار و مهاجران را(در آن) یاری بفرما

 

یاران فقیر اهل صفه(سایهبانی مخصوصِ افراد فقیر در مسجد پیامبر)

مهاجرانی که قبل از پیامبر یا همراه و یا بعد از ایشان تا پایان دورهی اول قبل از جنگ بدر هجرت میکردند، انصار این توانایی را داشتند که آن‌ها را در خانههایشان مهمان کنند یا در هزینهها با آن‌ها شریک شوند(به آن‌ها کمک کنند)، اما بعدها که تعداد مهاجران زیاد شد انصار دیگر توانایی حمایت از آن‌ها را نداشتند، و پس از آن به تدریج تعداد مهاجران بیشتر شد، و اسلام در حال گسترش بود و مردم به آن ملحق میشدند، و مهاجران بسیاری از نیازمندان و توانگران و افراد بیخانمان و تنها به مدینه میآمدند، و هر کسیکه جایی نداشت که به آن‌جا پناه ببرد، به صفهی مسجد پناه میآورد، و هر مهاجری که به مدینه میآمد با پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم ملاقات می‌کرد، سپس ایشان آن فرد را به نزد کسیکه بتواند مخارج او را بدهد و او را حمایت کند میفرستاد و اگر کسی پیدا نمی‌شد موقتاً در صفه اقامت می‌کرد تا هنگامی‌که راهی پیدا کند، و در مستندات از عبادة بن صامت روایت شده که گفت: هنگامی‌که پیامبر خدا مشغول کاری بودند و فردی مهاجر به نزد ایشان میآمد پیامبر او را به نزد یکی از ما میفرستاد تا قرآن بیاموزد، و پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم مردی را نزد من فرستاد و او در خانهام با من بود و من از غذای خانوادهام به او می‌دادم و برای او قرآن می‌خواندم و او از نخستین کسانی بود که در صفه‌ی مهاجران اقامت کرد، بنابراین آن سایهبان به آن‌ها نسبت داده شد و صفه مهاجران نامیده شد، همچنین مسافران و افراد غریبِ هیئتهایی که به نزد پیامبر میآمدند و فرمانبرداری و اطاعتِ خود را اعلام می‌کردند در آن‌جا مستقر میشدند و شخصی که به نزد پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم میآمد اگر سرپرستی داشت نزد او اقامت می‌کرد و اگر هم سرپرست نداشت در کنار اهل صفه اقامت میکرد و ابو هریره سرپرست اقامت کنندگان ساکن در صفه و مسافران اقامت کننده در آن‌جا بود، و هنگامی‌که پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم میخواست آن‌ها(مسافران) را(به اسلام) دعوت کند این کار را به ابو هریره سپرد و ابو هریره برای آشنایی پیامبر با آن‌ها و جایگاه و مقامشان در عبادت و تلاششان، آن‌ها را(به اسلام) دعوت کرد، برخی از انصار به خاطر عشق و علاقه به زندگی پرهیزگارانه و تلاش و نیازمندی در صفه اقامت میکردند، با وجود این‌که از آن‌جا بینیاز بودند و در مدینه خانه داشتند، مانند کعب بن مالک انصاری، و حنظلة بن ابو عامر الانصاری(غسیل الملائکة) و دیگران

پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم خودش مراقب اهالی صفه بود، به دیدن آن‌ها میرفت و جویای حالشان بود و از بیمارانشان عیادت میکرد، همچنین زیاد با آن‌ها همنشین می‌شد و آن‌ها را راهنمایی می‌کرد و به آن‌ها کمک می‌کرد و آن‌ها را نصیحت می‌کرد و به آن‌ها آموزش می‌داد و آن‌ها را به تلاوت قرآن کریم و مطالعهی آن، و یاد خداوند و نگریستن به آخرت سوق می‌داد، و پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم میفرمود: (سپاس مخصوص خدایی است که کسانی را در امت من قرار داد و به من فرمان داد که نسبت به آن‌ها صبور و شکیبا باشم)، و این با توجه به سخن خداوند متعال است که میفرماید: <<واصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداة والعشي يريدون وجهه: با کسانیکه صبح و شام پروردگارشان را میخوانند در حالی‌که همواره خوشنودی او را میطلبند صبور و شکیبا باش>>، و مخارج آن‌ها را با روشهای مختلف و گوناگون تأمین میکرد و از انواع نمونههای آن این موارد میباشد: پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم هنگامی‌که صدقهای برایشان میآمد آن را برای آن‌ها میفرستاد و(خودش) چیزی از آن نمیخورد، و نیز اگر هدیهای برایشان میآمد آن را برای آن‌ها میفرستاد تا آن‌ها از آن بهره‌مند شوند و آن‌ها را در آن(هدیه) شریک میکرد، پیامبر زیاد آن‌ها را دعوت میکرد تا در یکی از حجرههای أمهات المومنین رضی الله عنهم غذا بخورند، و هرگز از آن‌ها غافل نمیشد(آن‌ها را به حال خود رها نمی‌کرد)، بلکه وضعیت آن‌ها برایش مجسم(واضح) بود، از عبدالرحمن بن ابوبکر رضی الله عنهما نقل شده که گفت: اهالی صفه مردمی نیازمند و فقیر بودند و پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم یک مرتبه فرمود: <<کسی‌که دو غذا دارد، سه غذا ببرد، و هرکس چهار غذا دارد، پنج یا شش غذا ببرد>>، و به گفتهی خودِ ابوبکر او سه غذا آورد و پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم او را با ده غذا روانه کرد

و همچنین پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم نیازهای آن‌ها را بر چیزهای دیگری که از ایشان درخواست می‌شد مقدم می‌کرد و میفرمود: <<به خدا قسم من چیزی به شما عطا نمی‌کنم، اهالی صفه از گرسنگی شکمهایشان را جمع میکنند و من  مالی ندارم که برای آن‌ها خرج کنم، اما آن‌ها(داراییام) را میفروشم و بهای آن را برای آن‌ها خرج میکنم>>

اهالی صفه برای عبادت در مسجد عزلت میگزیدند، و با فقر و زهد مأنوس می‌شدند و در گوشهی مسجد نبوی نماز و دعا میخواندند و قرآن تلاوت میکردند و آیات آن‌را میآموختند و برخی از آن‌ها نوشتن را آموزش میدادند، یکی از آن‌ها کمانش را به عبادة بن صامت هدیه داد، زیرا قرآن و نوشتن را به آن‌ها میآموخت، برخی از آن‌ها به وسیلهی علم و حفظ حدیث از پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم شهرت یافتند مانند ابو هریره که به سبب نقل احادیثِ بسیار معروف و شناخته شده بود، و حذیفة بن یمان که به احادیثِ پندآموز اهتمام ورزید، و گوشهی مسجد نبوی بیانگرِ گوشهها و تکیهها و ارتباط است و آن‌ها نشاندهندهی گوشهای میباشند که یاران اهل صفه در آن‌جا عبادت میکردند

اهالی صفه در جهاد مشارکت میکردند، در میان آن‌ها افرادی مانند: خبیب بن سیاف، سالم بن عمیر، حارثة بن النعمان الانصاری بودند که در جنگ بدر به شهادت رسیدند، و همچنین مانند حنظلة الغسیل که در جنگ أحد به شهادت رسید، و نیز افرادی مانند جرهد بن خویلد و أبو سریحة الغفاری که در جنگ حدیبیه حضور داشتند، و تقف بن عمرو که در جنگ خیبر شهید شد، و عبدالله ذو البجادین که در جنگ تبوک شهید شد، و سالم دوست و همنشین أبو حذیفة و زید بن الخطاب که در جنگ یمامه به شهادت نائل شدند، و آنها راهبانِ شب و شهسوارانِ روز(جنگجویانِ سوار بر اسب) بودند، برخی از صحابه ماندن در صفه را با توجه به میل و رغبتِ خودشان و نه از روی اجبار انتخاب کرده بودند، برای اینکه چیزهایی که از علم و نیکی از دست داده بودند را جبران کنند

آموزش علمِ قلب و شناختِ وجود توسطِ پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم به یارانشان

پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم هنگام تبلیغِ رسالت آسمانی و آن‌چه که از علمِ ربانی به ایشان داده شده بود برای جلب توجه جامعهی صحابه و بعد از آن جامعهی انسانی به واقعیتِ قلب از هیچ تلاشی فروگذار نکرد، و اینکه قلب تواناییهای ویژهای برای شناختن همهی آن‌چه که فراتر از جهانِ مادی نامیده می‌شود را دارد، در کتاب صحیح البخاری آمده است که پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم فرمود: (من نسبت به خداوند از شما داناترم)، و شناختنِ کارِ قلب این سخن خداوند متعال است که میفرماید: «ولكن يؤاخذكم بما كسبت قلوبكم: (خداوند)شما را با آنچه که در دل دارید مؤاخذه خواهد کرد»

وابصة بن معبد رضی الله عنه جزء آن دسته از یاران(پیامبر) بود که امور را به هم آمیخته بودند و دیگر تفاوتی میان کار نیک و گناه قائل نبودند، و چیزهایی که قبل از اسلام به عنوان واقعیت میشناختند نادرست بودنِ بسیاری از آن‌ها در دین اسلام مشخص شد، و وابصة دیگر نمیتوانست تفاوت بین کار نیک و گناه را تشخیص دهد، همچنین میل و علاقهی زیادِ او به دانستن و شناختن به او اجازه نمیداد که امور را به تدریج بیاموزد، پس با این قصد و نیت به نزد پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم  آمد که پیامبر خدا هر چیزی که به کار نیک و گناه مربوط است برای او توضیح دهد و چیزی را فرو نگذارد تا مسیر او در ایمان و زندگی را مشخص کند

وابصة گفت: ای پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم من آمدهام و میخواهم که چیزی از کار نیک و گناه را فرو نگذارم مگر اینکه دربارهی آن سؤال کنم، و شروع به عبور کردن از(کنار) مردم کردم، آن‌ها گفتند: ای وابصة از پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم دور شو، یعنی که به پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم نزدیک نشو، گفتم: مرا رها کنید تا به ایشان نزدیک شوم، پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم فرمود: ای وابصة نزدیک شو، و من به ایشان نزدیک شدم به حدی که زانوی من به زانوی ایشان برخورد کرد، پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم فرمود: ای وابصه آیا میخواهی به تو بگویم که برای پرسیدن چه چیزی آمدهای یا اینکه چه میخواهی بپرسی؟ گفتم: مرا مطلع کنید ای پیامبر خدا، فرمودند: آمدهای از من دربارهی کارِ نیک و گناه سؤال کنی

گفتم: آری، و ایشان انگشتانش را جمع کرد و با آن شروع به ضربه زدن به سینهی من کردند در حالی‌که میفرمود: ای وابصة به قلب و روحت رجوع کن، کار نیک آن چیزی است که قلب و روح به وسیلهی آن آرامش و ایمان مییابد، و گناه آن چیزی است که در روح اثر میکند و در افکار دودلی و تردید ایجاد میکند، و اگر در مورد مردم حکمی بدهی آن‌ها نیز دربارهی تو حکمی میدهند و اظهار نظر میکنند

اگر پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم با انگشتان شریفش بر قلب وابصة ضربه زد به این دلیل بود که تأکید کند که منظور از قلب همان عضوِ موجود در سینهی انسان میباشد و اشارهای تلویحی به عقل که جایگاهِ آن در سر میباشد نیست، و این حرکت انگشتانِ پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم در رابطه با وابصة ویژگیِ خاصِ خود را دارد زیرا احساسِ معنویِ پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم در پاک کردن روح و گشودن موانع قلبها تأثیر معنوی دارد، پس حرکتی عمدی با اشارات ظاهری و ارزشهای معنوی است و این موضوع وقایع زیادی را تأیید می‌کند که اشاره کننده به این مسئله هستند که پیامبر خدا با این گفته به سینه اشاره کرده یا آرام به آن ضربه زده است که: برو، انجام بده، بگو یا چیزهایی شبیه به این‌ها که در بردارندهی رازی بزرگ در شکوفاییِ تواناییهای معنویِ نهفته در قلب میباشد، و از موارد این امر سخنی است که از امام علی بن ابی طالب کرم الله وجهه روایت شده که فرمود: پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم مرا به سوی یمن فرستاد، من گفتم: شما مرا میفرستید در حالی‌که من انسانی کم سن هستم و در بسیاری از احکام آگاهی(اطلاع زیادی) ندارم، فرمود: پیامبر خدا آرام به سینهی من ضربه زد و فرمود: (برو که خداوند عزوجل زبانت را استوار و محکم میگرداند و قلبت را هدایت میکند)، امام فرمود: قضاوت و حکم دادن بین دو امر ممکن نیست و معنی آن این است که هر ضربه یا لمس تأثیر خاصِ خود را بر قلب میگذارد، و همچنین آنچه که پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم دربارهی توانگری و فقرِ مادی، و توانگری و فقرِ قلبی برای ابوذر الغفاری رضی الله شرح داد: ابوذر الغفاری رضی الله عنه میگوید: پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم به من فرمود: ای ابوذر به عقیدهی تو دارایی زیاد توانگری است؟ گفتم: بله، فرمود: به عقیدهی تو دارایی کم نیازمندی و فقر است؟ گفتم: بله، ایشان سه مرتبه این(سخن) را گفت و سپس پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم فرمود: توانگری و نیازمندی در قلب میباشد، و کسیکه توانگری در قلبش باشد آن‌چه که در دنیا با آن روبرو میشود به او آسیبی نمی‌رساند و کسیکه نیازمندی و فقر در قلبش باشد هرچه که در این دنیا بیشتر(دارایی) داشته باشد او را بینیاز نمیکند و بخیل و آزمند بودنِ او به خودش آسیب میرساند، بدین ترتیب نقشِ تربیتیِ خود را در بالا بردن صحابه از(سطحِ) دیدگاه مادیگرایانه به امور به سوی چیزهایی فراتر از این دیدگاه یا به سوی منبع واقعی این دیدگاه ایفا میکند، پس احساس فقر به دلیل کم بودن دارایی نیست بلکه ناشی از نقص در شناخت انسان نسبت به خود و آن چیزی که در قلبش گرد آمده میباشد، حتی اگر انسان همهی دنیا را در اختیار داشته باشد در حالیکه قلبش از نظر دارا بودن رضایت‌مندی که حالتی روحی است فقیر باشد، آن فرد نیازمند و فقیر است زیرا او از آن چیزهایی که در اختیار دارد سودی نمیبَرد و آن‌ها را احساس نمیکند، و به همین خاطر است که برای(به دست آوردن) چیزهای بیش‌تر حریص میباشد

اما رسیدگی کردن به روح و تلاش برای شناخت نیتهای درونی آن و توجه به افکار متعدد موجود در آن، همان اصل و واقعیت تربیت معنوی میباشد که پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم در برخورد با صحابهی گرامی خود از آن پیروی میکرد، از آن‌جا که توجه آن‌ها را به رسیدگی کردن به روحشان و آن‌چه که در آن پرسه میزند، در مقابل هر چیزِ کوچک و بزرگی که آن‌ها را با آن روبرو میکند معطوف میکرد و در هر موقعیتی که بودند(امر کننده یا مطیع بودند)، و از نمونههای آن این است که پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم المقداد بن عمرو را یک روز به فرمانروایی یکی از سرزمینها منصوب کرد، هنگامیکه او بازگشت پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم از او پرسید: فرمانروایی را چگونه دانستی(نظرت در مورد فرمانروایی چیست)؟ او با صداقتی بسیار پاسخ داد: <<شما مرا(در منصبی) قرار دادهاید که به گونهای به خودم نگاه میکنم که گویی بالاتر از مردم هستم و همهی آن‌ها پایینتر از من هستند، (قسم) به کسیکه شما را به حق فرستاد، بعد از امروز هرگز برای دومین بار فرمانروایی نمیکنم>>، سؤال پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم در مورد تأثیر فرمانروایی و چیزهای موجود در آن بر وجود المقداد بود، و او با صداقت و بدون اینکه شک و تردیدی با آن بیامیزد پاسخ داد، صداقتِ مردی که نمیخواست خودش را فریب دهد، صداقتِ مردی که هنگام انجام وظیفهای که بر آن گمارده شده بود به نفسِ خود رسیدگی میکرد و از لغزشهای آن آگاه بود، عقیدهی المقداد این بود که وجودش به وسیلهی این مقام به کبر و غرور دچار شده است، و به دلیل شجاعت و(رعایت) ادب در مقابل پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم چیزی که احساس میکرد را برای ایشان نقل کرد، و او به این کار اکتفا نکرد و مجازاتی که به خاطر این سستی برای خودش مناسب میدید را به پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم پیشنهاد داد، و سوگند یاد کرد که از آن روز به بعد دیگر فرمانرواییِ مقامی را بر عهده نگیرد، و پیامبر خدا با سوگند المقداد رضی الله عنه(سخنِ) او را پذیرفت

آنچه که می‌توان از این گفتگوی اثرگذار فرا گرفت توجهِ پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم به جنبهی روانشناختی نسبت به صحابهی گرامی و درخواستِ صحابه‌ی ایشان در این مورد میباشد، زیرا این جنبه بر ایمان و رفتار و نزدیکیِ آن‌ها به خداوند متعال تأثیر دارد، همچنین به ارتباط فکری و قلبی پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم و یاران ایشان همچون المقداد رضی الله عنه اشاره میکند، او منظور سؤال پیامبر خدا را فهمیده بود، و پاسخ او به طور مثال در مورد وضعیتِ سربازان یا شیوهی حکومتش بر آن‌ها یا هر جنبهی دیگری نبود، بلکه به صورتِ مستقیم فهمید که پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم از او دربارهی خودش و تغییراتی که در(وجود) او رخ داده سؤال میکند، و اشاره به این مورد دارد که پیامبر وضعیتِ باطنیِ صحابه را پیگیری میکردند و آن‌ها نیز از این پیگیری آگاه بودند

و از سوی دیگر جواب المقداد امری اجتهادی بود که در سوگند او نمود پیدا کرد به این صورت که برای بار دوم فرمانروایی نمیکند، و این پاسخی است که پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم نسبت به آن اعتراض نفرمود و آن را انکار نکرد، و عملی است که نشان میدهد که راههای مجاهده‌ی نفس و محروم کردن آن از مواضعی که در آن سستی و ضعف ایجاد میکند عملی ممکن و مجاز در نزد صحابه رضوان الله تعالی علیهم بوده و این بیانگرِ اجازهی به کارگیریِ اموری مانند این امور یا غیر از آن در باب مجاهدهی نفس و تربیت آن میباشد، و مدارک و شواهدِ بسیاری این مسئله را تأیید میکند که از نمونههای آن میباشد: روایت شده که زید بن سهل الانصاری باغی از درختان خرما و انگور داشت که یثرب باغی سراغ نداشت که درختانش بزرگ‌تر، میوههایش خوشمزهتر، و آبش شیرینتر و گواراتر از این باغ باشد، (روزی) در حالیکه ابوطلحة زیر سایهی درختانِ انبوهِ آن‌جا نماز میخواند، پرندهای سبز رنگ و نوک قرمز که آواز میخواند توجه او را جلب کرد، و آوازخوان و با شتاب شروع به پریدن بر روی شاخههای درختان کرد، تماشای آن ابوطلحة را متحیر و شگفتزده کرد، و همراه با فکر کردن به آن نماز میخواند، طولی نکشید که به خودش آمد، اما به یاد نیاورد که چند(رکعت) نماز خوانده؟ دو رکعت،سه رکعت، نمیدانست، به محض اینکه نمازش را تمام کرد به سوی پیامبر خدا صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم رفت و به ایشان شکایت کرد که باغ و درختان سرسبز و پرندهی آوازخوان او را از(خواندنِ) نماز بازداشته است، سپس به پیامبر گفت: <<ای پیامبر خدا شهادت میدهم که من این باغ را صدقه برای خداوند متعال قرار دادم، آن‌را در موقعیتی قرار دهید که خدا و پیامبر او میپسندند>>

با این تصاویر تأثیرگذار صحابه به نفسِ خود رسیدگی میکردند و به طور کامل همهی امورِ مربوط به آن را محاسبه میکردند، و واکنش اعمالشان نیز به همین صورت بود، برای اینکه نفسش را از وابستگی به باغ و هر چیزی که در آن میباشد پاک گرداند، و آن را در راه خدا انفاق کند، تا در فکر و احساسش از محبت نسبت به باغ به محبت نسبت به خداوند و محبت پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم منتقل شود، به همین ترتیب شیخ برای تربیت نفوس مریدان و از بین بردن تمایلات و هوسهای مورد نظرِ نفس برای مرید تلاش میکند و چیزهایی بهتر از آن را از طریقِ تربیت و انجام کارهایی که مرید به آنها عادت ندارد به او مینمایاند، و به این دلیل که مرید را پاک میگرداند و او را از تمایلات و هوسها رهایی میبخشد(اصطلاحاً) درهم شکستنِ نفس نامیده میشود، پیامبر صلی الله تعالی علیه و علی اله و سلم فرمود: کسیکه ذرهای غرور و خودپسندی در قلبش وجود داشته باشد وارد بهشت نمیشود

آخرین مطالب

تلگرام
WhatsApp
چاپ

الَّلهُمَّ صَلِّ على سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ ٱلوَصــفِ وَٱلوَحْيِ وَٱلرِّسَالَةِ وَٱلحِكْمَةِ وَعَلى آلِهِ وَصَحـبِهِ وَسَلِّمْ تَسليماً